زنبق آبی
روزها پشت سر هم گذر خاطره شد یادگاری شد و افسانه شد و سا حره شد ظاهر و باطن هرکس دل پاکم بربود پاکیم رفت فنا شد غم و غصه را چه سود همه آیینه خوش نقش و نگاری بودند هر کدام از دل هر شهرودیاری بودند دل به دل دادم و در دام بلا افتادم گوهر عفت و پاکی به خیانت دادم عاقبت آتشی افروختم و خود سوختم توشه ای از گنه و بار سیاه اندوختم جز جفای رفقا هیچ نصیبم ننمود هیچ کس مرحم قلب پر زدرد من نبود من که دل دادم و دل بر باد رفت بودنم جسم و تنم از یاد رفت هرکسی دیدم بگفت من عاشقم نه ! من عطرعشق را نالایقم *** شب که میآید نگاهم خیس و چشمم غرق خون عاقبت قلبم شکافد بهر این عشق و جنون زنبق آبی(ایرسا) ۲۶شهریور ۱۳۸۸ براي کي بگم .شده دلت بخواد سرتو بذاري رو زمين ديگه بلند نشي؟ شده بخواي براي هميشه چشماتو ببندي و فردارو نبيني؟ اگه اين ها برات پيش اومده پس منو کاملا درک مي کني. تقديم به کساني که در حبس نفس هستند. من آمدم به غربتي که جاي خنده اشک بود ميان ناله هاي من و سيل خنده هاي تو کسي نبود درک کند چرا دلم شکسته شد چرا نگاه خسته ام به روي عشق بسته شد کسي نبود تا مرا از اين قفس رها کند مرا براي زندگي به سوي خود صدا کند خداي من چرا چنين؟ ميان غربت وجود کسي نبود لحظه اي به قدر قطره اي لطيف دل شکسته مرا به سوي عشق رو کند؟ خداي من سپر ده ام وجود نا اميد را به دست تو تو لا اقل مرا ز خاطرت مبر دوستت دارم خدا جونم زنبق آبی(ایرسا)
یادش بخیر روزهایی که در تلاطم زندگی ام با تنفس عطر بهاری از پس چشمانی بارانی به زلالی یک رود آرام و بی دغدغه گذشت. یادش بخیر شب هایی که با نگاهی منتظر بر ماه چشمانم را تا صبح نوازش می کردم که اوخواهد آمد. او خواهد آمد اگر چه دیر.اگرچه سالها بعد.اگر چه وقتی دیگر نباشم. اما او خواهد آمد. دیدگانم سیلاب خون بود و نظاره گر ماه تا بویی از او به مشامم رسد و رد پایی از او بیابم. خوب می دانستم خواهد آمد حتی اگر از من دلگیر باشد. حتی اگر او را رنجانده باشم.دل اودریایی تر از این هاست که مرا نبخشد. قلبم مالامال از عشق بود وقتی در کنارم بود. وقتی حرمت نفسهایش برایم طنین لالایی داشت. وقتی گرمی دستانش را با تمام وجود احساس می کردم. وقتی با نگاهش با چشمانش و با فریادش می گفت دوستت دارم. چه بر سرم آمد؟با او چه کردم؟با خود چه کردم. چه دیدم که اینطور خواستار جداییش شدم؟ چه چیزی این احساس را زیر پا له کرد و به همه چیز پشت پا زدم؟ هیچ کس هرگز نمی تواند دلیلم را بداند. فقط خود می دانم و خدای خود.رازیست که هرگز افشا نخواهد شد حتی به قیمت زیر پا گذاشتن حرمت عشق. لرزش دست.سوزش قلب.احساس دوست داشتن. باید فراموشش کنم تنها راهی که برای ادامه زندگی دارم. او خواهد آمد اما روزی که دیگر نیستم. صدایم فریادی ندارد.چشمانم نگاهی ندارد.قلبم احساسی ندارد.و تنم وجودی ندارد. آری او می آید.هرچنددیر اما می آید... زنبق آبی(ایرسا)
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت
لبخند میزنه
وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که توی اغوشت جا
میگرفت
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات
گم میشد
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند








